برای مادر بزرگ مهربانی که سالها......

آدرس مادربزرگ
(این چندسال ....چهارم فروردین فقط درقطعه پنج وادی رحمت تبریز برای عیددیدنی ات لحظه شماری می کنم....... مرا به خاطر تمام سالهای ندیدنت ببخش.......!!)

 

چند وقت است مادربزرگ را ندیده ام. یاد تکیه کلام همیشگی اش می افتم:

«خدا را شکر بزرگ شده اید و هر جا دلتان خواست میتوانید بروید. لااقل سری هم به ما بزنید. به گذشته خودتان.»

سوار اتوبوس میشوم و در راه به دیدن دوباره اش فکر میکنم. هر بار به دیدنش میروم سرش را از در بیرون آورده میگوید: «تو باز تنهایى؟ پسر! کی میخواهی سر و سامان بگیرى؟» یک ایستگاه مانده به بازار پیاده میشوم و خیابان فلسطین را پیش رو میگیرم. اگر چه همه کوچه های این خیابان به خانه مادربزرگ راه دارند اما من ترجیح میدهم از خیابان حرکت کنم تا برای چند صدمین بار خاطرات کودکیم زنده شوند. ابتدای این خیابان پر است از مغازههای موتور سیکلت فروشی با موتورهای کوچک و بزرگ. زمان بچگی به تماشا می ایستادیم و به دنبال هم میدویدیم و صدای موتور سیکلت در می آوردیم من و پسر خاله هایم سر این که مادربزرگ سوار موتور سیکلت کداممان میشود دعوا میکردیم.

از کوچه های مسگر زاده، مستشار، کار بالا و ... میگذرم. فروشگاههای مواد غذایی رو به رو و کنار هم صف بسته اند. فروشگاههای مملو از چیپس و پفک، بیسکویت، آدامس و ... اما هیچ کدام از شکلاتهای بچگی ام را نمی فروشند. یادش بخیر. شکلاتهای یک تومانی و اسکناسهای قرمز ده تومانی که مادربزرگ از اول هفته برایمان نگه میداشت. به امید خریدی دوباره دست در جیب میکنم و با شوق پولم را درمیآورم. یک اسکناس سبز که شاید خرید بیش از یک بیسکویت با آن کار مشکلی باشد. از دور پل ملل متحد را می بینم پلی که عصر پنجشنبه ها روی آن جمع میشدیم و بهترین بهانه را برای ماندن در خانه مادربزرگ انتخاب میکردیم. تازه بر این باور بودیم این پل به همین خاطر نامگذای شده است و قبل از ما نیز این پل به همین منظور استفاده می شد. کوچه شهید چرتاب و درب چهارم که تنها خانه یک طبقه دست راست کوچه است. در میزنم و صبر میکنم کسی جواب نمیدهد! شاید مادربزرگ برای خرید رفته است. یادم می افتد کلید دارم.

وارد خانه میشوم راهرویی کوچک که با در چوبی روبرو به حیاط وصل میشود و دو اتاق در طرفین راهرو قرار دارد. دمپایی مادربزرگ توجهم را جلب میکند درست مثل همان است که من پوشیدم و پاره شد. دوباره میپوشم و باز زحمت روی انگشتهایم به حیاط میروم درخت انگور برای گرم شدن خودش را روی پشت بام پهن کرده و گلدانهای یاس و شمعدانی و باغچه کوچک در حال استراحت هستند. حیاط مادربزرگ فقط چهار قدم است. میترسم دمپایی پاره شود. بر میگردم.

اتاق سمت راست اتاق مهمان است با یک انباری که صندوقچه مادربزرگ هم در آن است. این اتاق فقط عیدها باز است به اتاق نشیمن میروم سماور قدیمی و بساط چای تلویزیون قرمز رنگ مادربزرگ که در عمر پانزده سالاش هنوز به اندازه پانزده روز از عمر تلویزیون ما را تجربه نکرده است و تاقچه یا همان رف با ساعت شماطه دار. مادربزرگ میگوید:

من از زنگ این ساعت میفهمم که شما به دیدنم میآیید. «گلدانهای قدیمی و یک دعای «وان یکاد» عکسهای خانوادگی ما هنوز روی تاقچه است. عکس مادربزرگ با چادر سفید گل دار اشتیاقم را به دیدناش بیشتر میکند.

«اما مادربزرگ چند وقت است در این خانه زندگی نمیکند.»

/ 14 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باجی

دلم گرفت داود یاد شکلاتاش افتادم تو عیدا کاش می موند این جمعه رفتیم با مهدی و علی مامان گفت با نوه هام اومدم مهدی سنگ قبرشو پاک کرد مامان فقط گریه کرد کاش مامان بزرگ میدید ما هم نوه دار شدیم

پری ناز

در اتاق مهمان را ببند تا رنگ مادربزرگ را نگه دارد...نگو دلم همیشه به رنگ اوست..گاهی لازم است ... از دست دادن تجربه قشنگی نیست

جاده ارتباط

همشهری سلام. با نظرات ارزنده اتان خوشحالمان کنید.

سیامک آرش آزاد

سلام داود جان زیبا بود مثل همیشه مقصذمان یکی بود اما من در آن محله ها چیزی نداشتم که دنبالش برگردم کودکی بود باغ دربندی کوره باشی گوزار مسر خانه دو مادر بزرگ فاصله ای بود به اندازه 15 تا 20 دقیقه اما.......... یکی را زمانی از دست دادم که 5 ساله بودم و دیگری را .......... هیچکدام برایم حسی را ایجاد نکرد و نمی کند شاید من دنبال مادربزرگی بودم که برایم...................................... کودکی مان را در آن محله ها گذراندیم و الان سالهاست که در فکر فراموش کردن کودکیم هستم

نجوا

سلام دوست عزیز از وبلاگ متفاوتی که دارین متشکرم. عزیزم لینکتون کردم با اجازتون که بقیه دوستان هم از خوندن مطالبتون لذت ببرن شاد باشی

ساراي

سلام آقاي هوشنگ وب خيلي زيباي دارين به كلبه من هم سر زنين خوشحال ميشم نظراتون رو ببينم

اکرم

با سلام و احترام دعوتید به جشن واژه هایم خدا را به شاتوت های خانه پیوند زده ام و یک خبر: کتاب دومم دیر نیست که تولدش را جشن بگیرم. بدرود

شهروز

سلام غزل پاره چرا دیگه نمی نویسی؟ نکنه وبلاگ دیگه ای زدی ادرسش رو بده بهم

افخم

سلام اقای هوشنگ. مثل همیشه زیبا نوشته بودید. ولی کاش من هم از مادر بزرگم خاطراتی به عمق و شیرینی خاطرات شما داشتم. سالهاست که حتی سر خاکش نرفتم. اعتراف می کنم دلم هنوز با او صاف نشده.... کاش یکروز دل من هم به قدر قلب شما مهربان و با گذشت باشد

مهم

دکترشیبانی مخبراداره اطلاعات تبریزهست خیلی مواظب باشید آقادکتردامپزشکی همون کسی که حسن امیداوغلورابه زندان فرستاد الان هم درفیس بوک دنبال طعمه هست مواظب باشید