پوکه

ایستاد. در حالیکه به سختی نفس میکشید گفت: من بیش از این نمیتوانم بیایم. شما بروید. در یک لحظه همه انگشتها به طرف او نشانه رفت: «پوکه» و همه خندیدند. دوستان دایی بعد از انفجار خمپاره و مجروح شدن او به خاطر اینکه یک کلیه و مقداری از کبد ریه و روده هایش را از دست داده بود این لقب را به او داده بودند. شکمهایتان از حرام باد کرده است. بترکید الهی!! باز هم همه خندیدند. کار هر روز آنها این بود که هنگام غروب به اتفاق پیاده روی کنند و خوش بگذرانند. بعضی وقتها من همراه آنها میرفتم. مدتی طولانی از آنها بی خبر بودم .یکروز پسر خاله زنگ زد: دایی میخواهد برود در فرودگاه می بینمت.

خیر باشد! قصد زیارت دارد؟ نه آلمان ، انگلیس، چه می دانم قصدش اروپا ست .نفهمیدم خودم را چگونه به فرودگاه رساندم . دایی روی برانکارد خوابیده بود. صورتم را به طرف پسر خاله برگرداندم: مکه اینطرف است اشتباه میرود. دایی چشمهایش را باز نکرد اما لبخند همیشگی روی لبهایش بود: مگه من از ناصر الدین شاه کمترم که به فرنگستان نروم؟ جانم به لبم رسیده، میروم ببینم آنجا چه خبر است. میگویند آنجا هم انسانهای خوب پیدا میشوند. جوانی آنجا مناظر خوبی هم هست، تو هم میآیی دایی فرار مغز ها؟ حالا دیگر دلخوشیات با دیگران است ؟ دیشب چند تا از حوریان آنجا به دیدارم آمدند. تصمیم دارم تا همه آنها را یکجا نبینم چشم باز نکنم .پسر خاله یواشکی گفت: چند روز است حالش خوب نیست، چشمهایش نمیبینند. میرود مگر علاجی شود. من به دایی گفتم: مهر و تسبیح یادت نرود، آنجا عطرهای خوبی هم هست. در راه خانه به این فکر میکردم که اگر دایی زنان بیحجاب را ببیند چه حالی خواهد داشت؟ یا اگر یک جفت چشم آبی، یک انگشت ظریف با ناخنی لاک زده و در شکمش به جای کلیه یک تکه ابر و چند متر شلنگ نصب کنند ... پس ما به چه کسی پوکه خواهیم گفت؟ چند روز گذشت . پسر خاله به خانه ما آمد ، در حالیکه چای میریختم پرسیدم: از دایی چه خبر؟ قاطی دورناها شده ؟ - همین امروز آمده. حالش خوب است .چه خبر از سوغات ما؟ امانتی تو را گرفتم، صبر کن بدهم دست در جیبش کرد و یک مهر ،یک تسبیح، یک انگشتری و یک پلاک کنار استکان گذاشت!! دایی برگشته بود.

/ 3 نظر / 14 بازدید
هادی دهقانی

همکار خوب! سلام خوشحالم شما رو در این محیط دیدم می گن اسمش دنیای مجازی هست، اما به نظر می رسه در روزگاری که آدم همکاراشو سال تا سال تو جلسات و خیابونهای شهر نه چندان بزرگش نمی بینه اما تو اینترنت می بینه، دیگه اینجا دنیای مجازی نیست خوشحال میشم به من هم سری بزنی

اوختای

هر روز فاتحه می خوانم بر رویاهای برباد رفته ام

علی

با بهانه ای به روزم اگر فرصت یک غزل کوتاه داشته باشی بیا