از سری نوشته های غروب یک مجنون

.......... داشت دور می زد و دامنش را باد با خود تکان می داد. حرفهایش تکه تکه به درو دیوار می خورد........ کسی... نباید......

 

من غرق در دنیای خودم به پروانه روی لیوان فلزی ام فکر می کردم که با وجود دهها برخورد به دیوار و پنجره مرا آنقدر دوست داشت تا از روی لیوانم پرواز نکند. اگر چه گوشه ای از بالش شکسته بود و هنوز جای آن روی در چوبی اتاقم مانده بود اما دوستم داشت. یعنی از همان روز اول که با لباسهای نو به اتاقم آمد مرا دوست داشت و از روی لیوانم پرواز نکرد.....

پروانه روی لیوانم لال بود. هیچ وقت حرفی نزد و دهان به اعتراض نگشود. من گاهی از دستش عصبانی می شدم و او را به در ودیوار می کوبیدم و او بی آنکه حرفی بزند یا از اتاقم پرواز کند منتظر می ماند و هر وقت آب می خوردم برایم لبخند می زد.

اما من نمی توانستم اعتراض نکنم. از همان مرد سفید پوشی که داشت دور می زد و دامنش را باد با خود تکان می داد. حرفهایش تکه تکه به درو دیوار می خورد........ کسی... نباید......از همان زن نا نجیبی که لباسهایم را روی تنم می دوخت و جای سوزنش همیشه زخمی می شد، از همان مرد کلاه داری که می گفت برای رفتن به بیرون باید پدر را هم می آوردم و ...... الخ.

اعتراض بزرگترین ثروت هر دیوانه است . آتشفشانی که بعد از هزاران سال خاموشی از درون وجودت زبانه می کشد و همه چیز را می سوزاند.......... و فردا همه چیز از نو آغاز می شود.

/ 3 نظر / 12 بازدید
س ح ر

می دانید آقای هوشنگ... با خوندن این متن نرم داشتم به این فکر میکردم که شما وقتی پشت آن میزه شهرداری نمی نشینید چقدر دوست داشتنی ترین

امین (آذرقلم از تبریز )

سلام بر دوست و همکار گرامی.. پدیده جدیدی به نام : اشتغال روزنامه نگاران آذربایجان شرقی در ادارات استان مطبوعات آذربایجان شرقی با پدیده ی جدیدی به نام اشتغال روزنامه نگاران استان در ادارات و سازمانهای دولتی و غیر دولتی و به ویژه در واحد های روابط عمومی روبرو شده است . برخی این کار را آفت روز نامه نگاری ما و برخی دیگر آن را نقطه قوت مطبوعات محلی می دانند . بسیار خوشحال و ممنون خواهم بود شما نیز مرا در تهیه یک گزارش جامع و تحقیقی در این رابطه یاری فرمایید . ذکر نام الزامی نیست اما خوشحال می شوم که نظر کارشناسانه شما را با نام بنویسم . لطفا نظرات ارزشمند خودتان را از دو طریق ایمیل و یا بخش کامنت وبلاگ برایم ارسال فرمایید .

ساناز

غروب یک مجنون مرا دوباره به غروب های زندگیم بردو خاطرات این دست نوشته ها