آدرس مادر بزرگ
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱   کلمات کلیدی: آدرس ،مادر بزرگ ،بهار ،خاطره

باز هم روزهای اول سال و یاد ٣ فروردین ١٣٨۴ و.......... خاطره مادر بزرگ

.....چند وقت است مادربزرگ را ندیده ام

یاد تکیه کلام همیشگی اش می افتم :"خدا را شکر بزرگ شده اید  و هر جا دلتان خواست می توانید بروید . لا اقل سری هم به من بزنید ... به گذشته خودتان . "

سوار اتوبوس می شوم و در راه به دیدن دوباره  فکر می کنم . هر بار به دیدنش می روم سرش را از در بیرون آورده می گوید : "تو باز تنها یی؟ ﭘس کی می خواهی سروسامان بگیری ؟ "  یک ایستگاه مانده به بازار ﭘیاده می شوم وخیابان فلسطین را ﭘیش رومی گیرم. اگرچه همه کوچه های این خیابان به خانه مادربزرگ راه دارند اما من ترجیح می دهم ازخیابان حرکت کنم تا برای چندصدمین بار خاطرات کودکیم زنده شوند . ابتدای این خیابان ﭘر است از مغازه های موتورسیکلت فروشی با موتور های کوچک و بزرگ . زمان بچگی به تماشا می ایستادیم و به دنبال هم می دویدیم و صدای متورسیکلت درمی آوردیم .من و ﭘسرخاله هایم سر این که مادر بزرگ سوار موتورسیکلت کداممان می شود دعوا میکردیم . ازکوچه های مسکرزاده ،مستشار،کاربالا و ... می گذرم. فروشگاههای موادغذایی رو به رو وکنار هم صف بسته اند . فرو شگاههای مملو از چیپس و ﭘفک،بیسکویت ، ادامس و ... اما هیچ کدام از شکلات های بچگی ام را نمی فروشند. یادش به خیر . شکلات های یک تومانی و اسکناس های قرمز ده تومانی که مادر بزرگ از اول هفته برایمان نگه می داشت . به امید خریدی دوباره دست در جیب می کنم و با شوق ﭘولم را در می آورم . یک اسکناس سبز که شاید خریدبیش از یک بیسکویت با آن کار مشکلی باشد . از دور ﭘل ملل متحد را می بینمﭘلی که عصرﭘنجشنبه ها روی ان جمع می شدیم و بهترین بهانه را برای ماندن درخانه مادر بزرگ انتخاب می کردیم . تازه بر این باور بودیم این ﭘل به همین خاطر نام گذاری شده است و قبل از ما نیز از این ﭘل به همین منظوراستفاده می شد . کوچه شهید چرتاب ودرب چهارم که تنها خانه ی یک طبقه دست راست کوچه است .

در میزنم و صبر می کنم کسی جواب نمیدهد!

شاید مادر بزرگ برای خرید رفته است . یادم می افتد کلید دارم .  وارد خانه می شوم راهرویی کوچک که با در چوبی روبرو به حیاط وصل می شودو دو اتاق در طرفین راهرو قراردارد . دمپایی مادر بزرگ توجهم راجلب میکنددرست مثل همان است که من ﭘوشیدم و ﭘاره شد.دوباره می ﭘوشم و با زحمت روی انگشتهایم به حیاط می روم درخت انگور برای گرم شدن خودش را روی ﭘشت بام ﭘهن کرده و گلدانهای یاس و شمعدانی وباغچه کوچک درحال استراحت هستند.

حیاط مادربزرگ فقط  چهار قدم است . می ترسم دمپایی ﭘاره شود  بر می گردم. اتاق سمت راست اتاق مهمان است بایک انباری که صندوقچه مادر بزرگ هم درآن است . این اتاق فقط عیدها باز است .به اتاق نشیمن می روم سماور قدیمی وبساط چای .تلویزیون قرمز رنگ مادر بزرگ که در عمر ﭘانزده ساله اش هنوزبه اندازه ﭘانزده روز ازعمرتلویزیون ما را تجربه نکرده است و تاقچه یا همان رف با ساعت شماطه دار. مادر بزرگ می گوید : "من از زنگ این ساعت می فهمم که شما به دیدنم می آیید. " گلدانهای قدیمی و یک دعای "وان یکاد" عکسهای خانوادگی ما هنوز روی تاقچه است . عکس مادر بزرگ با چادر سفید گل داراشتیاقم را به دیدن اش بیشتر می کند .  "اما مادربزرگ چند وقت است دراین خانه زندگی نمی کند...........